چند پرس غذای فرهنگی!

✍️ گزارش،فرج براری
واژه ی “فرهنگ”در لغت؛ فراکشیدن و فرهیختن را معنا می دهد و “ارشاد” به معنای رهنمون ساختن است؛ از این رو “فرهنگ و ارشاد” در اربعین و در مقایسه با ارگان های خدمات رسان که امور زیرساختی، عمرانی و موکب داری را عهده دار بودند،چندان کارکردی برایش متصور نبود؛ اما چند سال است با رویکردی فرهنگی و رسانه ای پای در آوردگاه اربعین گذارده است، از طرفی در غیاب همیشگی بودجه های فرهنگی؛ پذیرای بیش از ۱۵۰خبرنگار در قرارگاه رسانه ای است و از سوی دیگر با برپایی موکبی بنام “شین” زایران اهل دل و علاقه مند به فرهنگ و هنر را پذیرای خود کرده است. “شین”بر سر راه کاروان های اربعین همچون واحه ای در دل صحرا قرار دارد تا زایران خسته در خنکای بعداز ظهر آن دمی بیاسایند، به تماشای تعزیه بنشینند یا ضمن میل کردن یک پرس غذای نذری از پرده ی سینما سیار فرهنگ و ارشاد ایلام فیلم ببینند.
علی و محمد جوانان زایری هستند که از اجرای برنامه های فرهنگی و هنری در موکب”شین”سر ذوق آمده اند.
آنها با ماشین شخصی خود از تهران راهی کربلا شده اند،
محمد که خود دانشجوی هنر است،می گوید:اصلا انتظار نداشته که در مسیر راه کربلا، جایی باشد که در آنجا تیاتر و نمایش تعزیه اجرا کنند و فیلم سینمایی برای زایران به نمایش بگذارند.
علی نیز کنجکاوانه از من می پرسد: شین به چه معناست.؟ و من از واژه ی کردی شین و جایگاه آن در زبان کردی برایش توضیح می دهم.
زایرین هنر دوست از ما خداحافظی می کنند و بطرف کربلا ادامه ی مسیر می دهند،
یکی چو دارم رسیده به جای//
به فرهنگ جوید همی رهنمای//

اینجا در شهر مهران؛ ” امور مطبوعات و کارکنان فرهنگ و ارشاد ایلام”با وسعی اندک و امکاناتی محدود، روزانه پذیرای سی الی چهل نفر از اهالی رسانه هستند؛ تا خبرنگاران دور هم جمع شوند و حماسه ی اربعین را به آهنگ کلمات درآمیزند و به نگارش در آورند.
من آن روز نزدیک گیت خروجی مرز، از همکارانم که منتظر ورود مسیولان استانی و کشوری بودند، جدا شدم و در میان خیل عظیم زایران خسته ی امیدوار، خودم را گم کردم.
یکی از زایران که به سرعت در حال خروج است و گهگاهی مکث می کند تا زایران جلوتر حرکت کنند، توجه مرا را جلب می کند! سلام؛ مثل اینکه خیلی عجله دارین؟! نفس عمیقی می کشد و می گوید: « نه، اما حس و حال خوبی دارم، انگار روی ابرها سیر می کنم.» از مرد زایر می پرسم آیا اولین باری است که به کربلا می رود؟ چشمانش را می بندد و می گوید: «بار سوم است که به کربلا می روم، اما هر بار برایم تازگی دارد.» او کلاهش را بر سرش محکم می کند و به سرعت بطرف راه کربلا، به راه می افتد.
بعد از دروازه ورودی، مردی در حال بازگشت از کربلا، بچه بسیار کوچکی را روی دست گرفته است. کوچکی نوزاد کنجکاوم می کند که با آنها گفتگو کنم، سلام؛ آیا سفر کربلا برای بچه ای شیر خواره دشوار نیست!؟ مرد می گوید: «امام حسین طلبیده است» بعد با لبخند؛ مثلاً به جای فرزند خردسالش حرف می زند! «من را امام حسین به کربلا برد »
دوباره به زبان بچه در پاسخ به این سوال که می پرسم: حالش خوبه؟ آیا واقعا در این گرما اذیت نشده؟ « من هیچ مشکلی ندارم، تازه شیرم را هم خورده ام.» پدر شال خیس را روی سر بچه می کشد و او با بی حالی چشمانش را باز می کند و دوباره می بندد. آنها در ادامه ی راه بازگشت از کربلا در انبوه جمعیت از نظر پنهان شدند.
کاش می شد با اکثر این زایران هم کلام شد؛ چرا که هر کدام نیتی را به دل گره زده اند تا در دیدار کربلا با معشوق واگویه کنند.
@farazgharbb
https://eitaa.com/farazgharb