بابای بهار
فراز غرب : آن شب غلام گفت: ناهید بهار کی به من می گوید بابا؟! گفتم چیزی نمانده بابا هم میگوید از بابا گفتنش هم خسته می شوی! ولی فکر کنم بهار جای من را در دلت گرفته است! می دانی پس فردا چه روزی است؟! گفت: یادم هست سالگرد ازدواجمان است.فردا می روم منطقه، غروب شنبه برمی گردم!
صبح جمعه وقت رفتن غلام بود.بهار را بوسید و خداحافظی کرد. بهار در آغوشم بود کنار پنجره رفتم و نگاهش کردم. تا در حیاط رفت و دوباره برگشت. برایمان دست تکان داد و رفت.
حس خوبی نداشتم.نکند دیگر برنگردد! نکند امروز آخرین روزی باشد که بهار در آغوش پدرش بود! نکند این آخرین دیدارمان باشد! سعی کردم این افکار را از ذهنم بیرون کنم.صلوات فرستادم و خودم را مشغول کردم تا فکر و خیال سراغم نیاید.
شنبه اول مرداد ماه سال ۱۳۶۷به بازار رفتم و برایش هدیه خریدم.منتظر بودم بیاید. غروب شد و خبری از غلام نبود. یکی دو ساعت بعد مادرش خواست سفره پهن کند، گفتم مادر صبر کن غلام بیاید با هم شام بخوریم! گفت: غلام دیروز رفته چطور الان می آید؟! گفتم قول داده بیاید. دل توی دلم نبود منتظر آمدنش بودم صدای در به انتظارم پایان داد.مطمین بودم غلام است وقتی قول می داد به قولش عمل می کرد خواستم بروم در را باز کنم ، پدرش گفت: صبر کن دخترم خودم می روم شاید غلام نباشد. او رفت و من از پنجره به در حیاط نگاه می کردم . پدر در را باز کرد و مشغول صحبت با کسی شد. دلم ریخت. برادر غلام بیرون رفت ببیند پدر با کی صحبت می کند. صدای ناله ی پدر بلند شد دنیا روی سرم آوار شد.اعضای خانه بیرون رفتند غلام رفته بود از صدای شیون همسایه ها آمدند.بهار در آغوشم بود حال خودم را نمی فهمیدم. یعنی تمام؟! من که هنوز زندگی نکرده ام!بهار هنوز حرف نمی زند! غلام می گفت بهار کی بابا صدایش می زند؟! کاش به آرزویش می رسید کاش یکبار بابا گفتن بهار را می شنید! کاش…
کتاب بابای بهار به قلم میترا کمالی فر
شهید غلام ملاحی فرمانده اطلاعات عملیات لشکر ۱۱ امیرالمومنین ع بودند
که در تاریخ یکم مرداد۱۳۶۷ در منطقه میمک به شهادت رسیدند .
ارسالی از خانم زینب شاهمرادیان
https://eitaa.com/farazgharb
@farazgharbb